خداوندا !

دقیق یادم نیست آخرین بار کی خود را پیدا کردم ؛

اما خوب یادم هست ،

هرگاه که گم شدم دستم در دست تو نبود

 

…………………………………………………………………………………………….

به جز او همه چیز را فراموش کن

 پيرمرد باوفا

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد ، پیاده رو در دست احداث بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد ، پيرمرد به زمین افتاد . مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها ، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوانها بشود . پیرمرد در فکر فرو رفت ، سپس بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت : که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفّق نشدند ، برای همین ، دلیلِ عجله اش را پرسیدند . پیرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است ، من هر صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم ، نمی خواهم دیر شود ! پرستاری به او گفت : شما نگران نباشید ما به او خبر می دهیم که امروز دیرتر می رسید .
پیرمرد جواب داد متأسّفم ، او بیماری فراموشی دارد و متوجّه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستارها با تعجّب پرسیدند : پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه نزد او می روید در حالی که شما را نمی شناسد.
پیرمرد با صدای غمگین و آرام گفت : ” امّا من که می دانم او چه کسی است ” !!!

خدایا مرا ببخش ، در حالی که تو هیچ وقت از من غافل نیستی ، خیلی وقت ها یادم می رود که تو چه کسی هستی !!!

…………………………………………………………………………………………….

 

2013

داستان ارزيابي عملكرد

پسر کوچکی وارد داروخانه شد ، کارتن جوش شیرین را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه‌های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره‌ای هفت رقمی . مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید ،” خانم ، می‌توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن‌ها را به من بسپارید ؟” زن پاسخ داد ، کسی هست که این کار را برایم انجام می‌دهد.”
پسرک گفت :”خانم ، من این کار را نصف قیمتی که او می‌گیرد انجام خواهم داد”. زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملاً راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد ،” خانم ، من پیاده‌رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می‌کنم ، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.” مجدداً زن پاسخش منفی بود”. پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت ، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: “پسر…از رفتارت خوشم میاد ؛ به خاطر این‌که روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم”
پسر جوان جواب داد ،” نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می‌سنجیدم ، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می‌کنه !

به حساب خود رسیدگی کنید قبل از آنکه به حساب شما رسیدگی شود

 

 

…………………………………………………………………………………………….

imam-zaman-03-kve

فرض کن حضرت مهدی به تو ظاهر گردد
ظاهرت هست چنانی که خجالت نکشی ؟
باطنت هست پسندیده ی صاحب نظری ؟
خانه ات لایق او هست که مهمان گردد ؟
لقمه ات در خور او هست که نزدش ببری ؟
پول بی شبهه و سالم ز همه داراییت
داری آن قدر که یک هدیه برایش بخری؟
حاضری گوشی همراه تو را چک بکند؟
با چنین شرط که در حافظه دستی نبری؟
واقفی بر عمل خویش تو بیش از دگران
می‌توان گفت تو را شیعه اثنی عشری؟؟

 

…………………………………………………………………………………………….

پروردگارا
ببخش مرا که آنقدر حسرت نداشته هایم را خوردم ، شاکر داشته هایم نبودم . . .

 

…………………………………………………………………………………………….

 به سمت خدا

گاهی خدا آن قدر صدایت را دوست دارد
که سکوت می کند تا تو بارها بگویی خدای من . . .

 

…………………………………………………………………………………………….

2

گفتم: خدایا از همه دلگیرم    گفت: حتی از من؟
گفتم: خدایا دلم را ربودند    گفت: پیش از من؟
گفتم: خدایا چقدر دوری    گفت: تو یا من؟
گفتم: خدایا تنها ترینم    گفت: پس من؟
گفتم: خدایا کمک خواستم    گفت: از غیر من؟
گفتم: خدایا دوستت دارم    گفت: بیش از من؟

الهی و ربی من لی غیرک

 

…………………………………………………………………………………………….

Contact us